خرید بک لینک
عین یک پیر مو سفیدی که از گفتن و شنفتن عاجز باشد، روی صندلی تاب میخورم و نگاهشان میکنم. همهشان دارند تغییر میکنند. دارن عاشق میشوند. دارند زیبا میشوند. دارند از پوستهٔ مظلومشان بیرون میآیند. دارند سرکش میشوند. دارند صاحب نظر و ایده میشوند. دارند کار میکنند. دارند خرج زندگی درمیآورند. دارند از تصویر تازهبهبلوغرسیدهٔ پشت نیکمت چرتزدهٔشان فاصله میگیرند. دارند تغییر میکنند. دارند سیگاری میشوند. دارند بیحجاب میشوند. دارند چادری میشوند. دارند عکس برهنه میگذارند. دارند حرف حساب میزنند، دارند یاوه میبافند. دارند انقلاب میکنند. دارند از انقلاب قبلی دفاع میکنند. دارند عوض میشوند. دارند عوض میشوند. دارند عوض میشوند.من اما غصه میخورم. هر چه که باشند، هر چه که بشوند، من از دیگر نداشتن تصویرهای سابقشان ترک میخورم. از دیدن بزرگشدن و مستقلشدنشان. از دیدن اینکه دیگر برای فهمیدن دنیا به حرفهای من نیازی ندارند. از دیدن اینکه دیگر شاگردهایم نیستند. از دور شدنشان، از دور شدنشان. از فاصلهگرفتنشان از من و آن دنیای شیرین گذشتهمان. از انکارکردن چیزی که زمانی با آن خودشان را تعریف میکردند. از تغییرهایشان که بیرحمانه به صورتم سیلی میزنند، از باورکردن اینکه دیگر توی چارچوب کلاس نمیبینمشان. از دیدن آنهایی که برای فهمیدن غمهای بزرگسالی بچه میپنداشتمشان و حالا خودشان صاحب زندگیاند، همسرند، مادرند، معشوقند و حالا خودشان پر از غم.ترک میخورم و به هرکس که بگویم نمیفهمد دردم از چه شدنشان نیست، دردم از این نیست که «انعمت علیهم» شدهاند یا «مغضوب علیهم». دردم از قلب کوچک خودم است. از خودخواهی خودم. از اینکه ببینم تصویری که از آنها در ذهنم ثبت شده دارد یک خط پر

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 4 اسفند 1401 ساعت: 16:08

توی خوابهایم، یک خروجی عجیبی از مدرس است که سربالایی تندی دارد، یک بانده است و عین ترنهای هوایی شهربازیها، پر از پیچوخم و بالاپایین. چیزی شبیه خروجی امامعلی به ارتش، یا باکری به شیخفضلالله. اما بسیار بلندتر، با سربالایی تیزتر و گاردریلهایی از جدول کنار خیابانها کوتاهتر .بارها میشود که توی خوابهایی که شانه به کابوس میزنند، مرحلهٔ این خروجی وسط اتفاقاتی که خودش میتواند سرآغاز یکدنیا تنش باشد، برایم فعال میشود و مجبور میشوم با دنیایی از اضطراب، این شیب تندی که سر به فلک میکشد را بالا بروم و از ترس نصفهجان شوم. هربار که در خواب مجبور به بالارفتنش میشوم مدام با خودم میگویم کاش حواسم بود و از اینجا نمیآمدم، کاش به دیگر سرنشینان میگفتم رانندگی بلد نیستم و خودم را خلاص میکردم. یا با خودم فکر میکنم که فقط به پلاک ماشین روبهرویی نگاه کنم و نه اینور و آنور. با خودم میگویم فقط پایم را ملایم روی گاز بگذارم و اصلا اگر تصادف شد که چه بهتر، هزاربار امنتر از سقوط آزاد از این آسمان هفتم است. بعد که بین همین افکار، خروجی طولانی تمام میشود هزاربار توی دلم میگویم که خدا رحم کرد، که حواسم باشد دفعهٔ بعد اصلا از مدرس نیایم، که دفعهٔ بعد حتی شده وسط اتوبان کنار بزنم و بگویم یکی دیگر پشت فرمان بشیند و خودم بروم عقب و سرم را روی زانوهایم بگذارم و نبینم و آنقدر خدا خدا کنم تا مسیر تمام شود.هربار که از خواب بیدار میشوم اولین چیزی که با خودم چک میکنم همین است. مدرس را از شمال تا جنوب، از جنوب تا شمال توی ذهنم مرور میکنم تا مطمئن شوم آن گهوارهٔ مرگ لعنتی فقط توی خواب بوده نه در واقعیت.این مدت خوابهایم همه از جنس همین خروجی موهوم مدرس بوده. تصاویری ترسناک که میتوانست

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 4 اسفند 1401 ساعت: 16:08

صفحه بندی